پاییز 

فصل عروج

در خود شکستن ها

و بغضی که سرد می بارد از تب

((یکی هست تو قلبم)) 

همیشه یکی باید باشد 

برای بودن و سرودن 

اما چه زود پر پر شدند 

علی،،،،،، مرتضی،،،، گلشن 

وهزازان تصویر از قاب خیال 

پاییز فصل جدایی 

برگ از درخت 

محبوب از دلدار 

مادرم هم در پاییز آسمانی شد 

واینک در نبودش چقدر پاییز می بارد



تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر 1393 | 8:45 | نویسنده : سوزان |
رسانه ها از عروج مردی خبر آوردند...

کوچ ناگهانی همکاری فرهیخته و نمونه مردی از جنس باران دکتر حاج  علی رستمی که 

افتخار ایل کلهر بود

را  به جامعه فرهنگیان استان کرمانشاه و دوستدارانش  تسلیت عرض می نمایم  

خداوند روحش را قرین رحمت کند.....

عروج

غم هجرش به دلهامان اثر کرد

فراقش جان و دل را پر شرر کرد

سحابی بود میان موج احساس

گذر بر آسمان بی سحر کرد

دلا  رفت او ز این دنیای فانی 

خزان آمد فراقش را خبر کرد

به پیچک های احساس حزینم 

درخت آرزو را بی ثمر کرد

نگاه باد گریان از عروجش

سکوتش زندگی را مختصر کرد

خدایا یاور سبز سبکبال

کبوتر شد وجودش بال و پر کرد

پری رویی برفت از لوح هستی 

زسیل اشک و خون هر دیده تر کرد

 



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر 1393 | 8:53 | نویسنده : سوزان |
دگردیسی گل یخ

، تندیسی از بغض

 می فروشد نگاهم را

به مترسکی که 

مزرعه خیالش خواب آزادی  می بیند

از جشن هزاره ی سوم آمده ام

 آرکی تایپ غزل هایم 

الگوی خیالیم در پس این بغض های نا تمام 

 چگونه دفن می شود؟

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 | 23:3 | نویسنده : سوزان |
    در سوگ سالار  شهیدان نشسته ام

و نیت کرده ام تا ......بر آورده شدن حاجتم برایش بسرایم ....دعایم کن 

محرم در نگاه بی قرارم .

.سراسر سوز و آه و التهاب است 

خدایا از غم زینب چه گویم .

.عطش دارد ولی بی میل آب است 

صدای حزن او در کوفه پیچید

...و گوش کافران سنگین خواب است 

حسینش را صدا زد با دل زار ..

...برادر روی تو از خون خضاب است 

برای شمر ذی الجوشن حکومت.

..پر از درد و غم و همچون سراب است 

سرابی کز سر نیزه خروشید..

حسین جان خون تو گرم و مذاب است 

همین خون شد بقای دین اسلام .

..خروشان پر عطش مانند آب است 

خدایا از غم زینب چه گویم

..عطش دارد ولی بی میل آب است .....

 

2-  ....عطش 

عطش بی نام او معنا ندارد....

..ودل بی یاد او غوغا ندارد 

محرم اشک و خون دارد به دیده 

رقیه را ببین بابا ندارد 

زهرم سینه سوز این شبستان 

دل زینب غم فردا ندارد 

چه سان از تشنگی گوید به عباس

ز خصم دون که او پروا ندارد 

تمام آبها مهر مادرش بود 

چرا پس شرمی از زهرا ندارد .......

 



تاريخ : شنبه دهم آبان 1393 | 8:46 | نویسنده : سوزان |
سلام بر حسین و یاران با وفایش .......

سوگواری سرور و سالار شهیدان امام حسین(ع)  بر شیفته گان حضرتش تسلیت باد ...............

فصل غم تابیده بر روی حسین 

یا اخا گوید دو بازوی حسین 

مشک را سوی خیمه ها آورده بود

عباس که بی تاب  شد از روی حسین ......

 

 

ای غریب نینوا صدا کن مرا

از این غبار غم جدا کن مرا 

تا بگویم از لب  تشنه ی عباس 

به آبروی برادرت  دعا کن مرا.......

 

 

واژه ها در واژه ها گم می شود

مرثیه با خون تکلم می شود 

ای حسین ای آبروی کربلا 

دجله از خونت تلاطم می شود..........



تاريخ : دوشنبه پنجم آبان 1393 | 10:17 | نویسنده : سوزان |
زرتشت با کتاب مانی در دست 

فریاد می زند 

نسل بشر را .....

اما فئودال ها 

هرگز نمی شنوند 

و سورن در  

معبد آناهیتا 

آشیل را فتح می کند 

داعش یعنی چه ؟

وقتی تمام جهان 

دریاچه ای از درد است در نبودش 

و موعود خلق ها در حجاب 

بیا تا بشر در انتظار نمیرد ....



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 10:17 | نویسنده : سوزان |
جشن هویت شیعه مبارک باد...

غدیر آن برکه ای را که نبی گفت

.وصی اش را ولی اش را علی گفت 

بگفتش حق رسالت بازگو کن

..پیمبر دین ما کامل به او کن

و جبریل آمد و الیوم سر داد

.پیمبر را ز وحی حق خبر داد

((بلغ ما انزل ))الهام او کرد.

..و نام شیعه را پر آبرو کرد

((و ان لم تفعل منا بلغت )).

......همه گویند نبیا ما فعلت 

نباید دین خود را واگذاری

..علی را بی سند تنها گذاری

پیمبر دست آن شیر دلاور

.به بالا برد و گفت مولاست حیدر 

بگو مردم علی را دوست دارید

..و با بیعت بر او صحه گذارید

علی والاترین مرد زمین است....

...علی دریایی از حق الیقین است

نخستین مسلم عالم علی بود...

.نگهدارش خداوند جلی بود

علی خود کوثر و کوثر علی بود

.غدیر خم نشانی از ولی بود...

.....به امید شفاعتش .....یا علی 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 11:51 | نویسنده : سوزان |
میان چشم هایمان دیوار چین کشیده اند

نخی از آسمان را به زمین کشیده اند

در دور دست باغ های  معلق خیالمان ....

تصویر سیب سرخ  بهشت برین کشیده اند

تیسافرن را  با شوالیه ای از تردید

مارکو پولورا با اسب و زین کشیده اند 

آنان که سر بریده اند پرنده های شعرم را

امیر کبیربه مسلخ حمام فین کشیده اند

مزدک دیگر برای فنا شدن دیر شده!!

میان باورمان پرده ای به نام دین کشیده اند

در سکوت عقربه ها ساعت صفر می شود

بر  دیوار مسعود غزنوی هم  جنین کشیده اند



تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | 10:21 | نویسنده : سوزان |
چشم ها زیر نویس...................دل اند 

و قطار دلم در فراموشی!!! 

در متروی خیالم تابلوی ایست !!!

 فراموش شده ای تو .......

رد پای خیالت نیست 

 زیر نویس نگاهم بارانی 

 یاد کسی هرگز  نیست ......!!!

  چشم ها زیر  نویس   دل اند  ....

خدا کند  ......

چشمم به چشمت نیفتد ........هرگز 



تاريخ : سه شنبه هشتم مهر 1393 | 22:29 | نویسنده : سوزان |
درختان. خش خش پاییز کردند. 

و دل را مست و شورانگیز کردند.                

صدای ناله ی برگ از جدایی.....            

 جهان را از خدا لبریز کردند.......    

 پاییز تان سر. شار  از شادی باد........



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 | 16:33 | نویسنده : سوزان |
دوباره بهر دزدیدن سیب آ مده بود.                               .....در باغ دلم آ رام و عجیب آ مده بود......                    .....گویی که شریک گشته با ابلیس شبی......                     ..آ ری به خدا بهر فریب آ مده بود.......                            ..دام و هوس از برق نگاهش بارید..،،                          .....در چشم دلم چه بی رقیب آ مده بود.....                   .....ای وای به هوش تا نلرزد ایمان.،.....                              .... او که دلداده ونا شکیب آ مده بود..                                با او سخت تبانی کرد شیطان......                                 . ای.   وای  بهر دزدیدن سیب آ مده بود '



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 23:30 | نویسنده : سوزان |
تو خط خورده ای 

در ذهنم ......

روحم ./......

نگاهم .......

و هر آنچه مرا وصل می کند به تو

خط 

بازهم خط 

خط های بسته 

خط فاصله

و رفتن به لیست سیاه 

آبی پوش غزل هایم 

باز هم اشتباه 

شد خواستنت اشتباه 

خط خورده ای 

در من 

تا یادم نرود جفا ......

 

 



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور 1393 | 20:7 | نویسنده : سوزان |
وعدگاه من و تو 

شب این پرده ی آرام خدا

تا بگویم در دل تاریکی 

شرح  غصه هایم را 

ایستگاه من و تو 

یک قدم مانده به صبح.....

یک قدم مانده به عشق.

....یک بغل احساس

 

ویک شروع بی پایان 

یک در خت کاج فرسوده 

لای این شب بوها 

وعده گاه من و تو 

یک قدم مانده به نور 

 بقچه ای شعر و شعور 

وعدگاه من و تو 

شب.......

این پرده ی آرام خدا 

آه  زهره کجایی ؟

یک سبد گرمی تابستان 

در نگاهم جاریست .......

 



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 | 19:46 | نویسنده : سوزان |
به  یاد مادران سفر کرده که آسمانی شدند فاتحه ای بخوان......

چقدر دلم تنگ است برای 

پیراهن گل دار مادرم .......

هر چند رفته به سفر اما

تا همیشه خدا نگهدار مادرم .......

در این سرای محنت و درد و نا مردمی 

دلم خوش است 

به آخرین لحظه ی دیدار مادرم ............

هر چند دست هایش در دستم بود 

فرشته شد .....

ای کاش می دانستم چه می گذرد در پندار مادرم ......

او سپرد مرا به دست ناخوشی های روزگار 

ای کاش بنوشم 

جرعه ای از چشمه سار مادرم .....

روزی هزار بار با خودم 

مرور می کنم آن

لحظه های غمین و تب دار مادرم .....

هر چند می دانم که

رفته به مهمانی مهربانترین یار 

اما هنوز هم 

تا همیشه چشم انتظار مادرم .........



تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | 19:18 | نویسنده : سوزان |

برای کنگره  شعری  دعوت شده بودم که کسی  ازم پرسید از کجا آمده ای و من چنین پاسخ دادم.............

من از شهر شیرین و فرهاد آمدم...........چو ابرم کاند پی باد آمدم

من از مرز والای شیران کرد..........چنین دل شکسته به فریاد آمدم

برای رهایی ز هر  درد و غم..............میان بیشه ها چو صیاد آمدم

خدا را مر حمی به زخمم  نهید ............ز جور و فرمان دل آزاد آمدم

 برای  تدفین شبانه ی دل.....................حزینم به جشن میلاد آمدم 

 



تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 11:28 | نویسنده : سوزان |
با تبریک عید بزرگ فطر عید عبودیت و بندگی تقدیم به نگاهتان 

 

دلم بیزار و خود بیزار از این دل

منم درمانده ای بیمار از این دل 

به جانم آتشی زد کار این بخت 

الهی دست غم بردار از این دل 

 

///////////

 

 

شبی با غم وداعی سخت کردم 

کمی هم درد و دل با بخت کردم 

که من طاقت ندارم با تو باشم 

برو دیگر خیالت تخت کردم 



تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393 | 18:53 | نویسنده : سوزان |
قلم دوباره می زند تپش تپش برای او.

 دلم چه  مست و بی نوا خود  غزل فدای او 

برای آن نگاه پر سکوت مملو از صدا

دلم چه مویه می کند ببین تو هم صدای او

خدای رازهای من همیشه آشنای من

خدای رازهای من کجا شده هوای او

و یاد زخمیش کنون نمی رود ز خاطرم 

دلم اسیر مهر او نشسته در عزای او 

قلم به گریه آمده به روی جاده ی حروف

فراق سخت می کند کجاست رد پای او 



تاريخ : دوشنبه سی ام تیر 1393 | 19:38 | نویسنده : سوزان |
انجیرهای رسیده روی درخت نمی مانند

چون دل های عاشق

بی قرار افتادن و رسیدن هستند.......

انجیرهایی که به کمال رسیده اند عاشق اند........

عاشق ستاره های صبح...

عاشق بادهای سرگردان......

و من ؟؟؟؟

عاشق ....

خدایی که تو را آفرید

تا مرا از این عشق به کمال برساند................

 



تاريخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393 | 10:33 | نویسنده : سوزان |
پدر .....

پسر .....

روح القدس....

من به اعتقادی به تثلیث ندارم

ذهن من تداعی تو است دو

پدر و پسر کافی است 

مثل من و تو 

بی تو من هیچم...

و با تو به روح القدس می رسم

باید یکی برود

نه من نه تو 

باید اتفاقی جاری شود

چیزی تمام شود درمن

یا من بمانم یا تو

من به بودنت دل خوشم 

و از بودنم دل ناخوش 

باید کسی تمام شود 

و...آن منم 



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393 | 9:47 | نویسنده : سوزان |
دلم تنگ است و می خواهم ببارم

بر این بخت سیاه روزگارم

چه سان رفت از کفم آن نازنینم

که  من از هجر رویش بی قرارم ..

.....( دو بیت از یک شعر ناتمام)

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یکی صدای مرا می شنود

او به من نزدیک تر زمن است.........

او خود پاسخ تمام دردهای

......نشسته در من است

یکی همیشه در من .....حضور دارد

 می شناسیدش؟

آن یار بی حیله خدای من است 

یکی می شنود 

صدایم را .....

ناله هایم را ......هرم دردهایم را 

او مهربان ترین یار  

.....رب من است

......او که همیشه در من حضور دارد

 رب الارباب من 

خدای من است .........



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393 | 9:32 | نویسنده : سوزان |

 سلام بر شما عاشقان حریم امامت

دلدادگان کوی یوسف زهرا برای امام زمان .............و به امید عنایتش 

این روزها سخت محتاج کرم و لطفش هستم 

((در امتداد نگاه پنجره ))

در امتداد نگاه پنجره هوا یکسره ابریست

ترا سیر گریستم

ویاد تو مرا با خود برد

تا دور دست کرانه های احساس

وقرار بود کسی از آن سوی پرچین ها بیاید

ودر خلوت احساسم طلوع کند حضور آبیش

اما من هنوز مرثیه ی مردمان بی نام و نشان این حوالی را زمزمه می کنم

ماه من...............

جه وقت سایه ام در سایه ی تو خلاصه خواهد شد

تا کی .......

تا چند......

در غروب هر روز یک زمستان گریه کنم

غیبت حضورت مسیحای بغضم را به صلیب کشیده

ومریم عشقم بی قراراست و سرمست

کاشکی روزهای بی تو می مردند....

ماه من ......

باد را بگو

تا ورق زند

این همه خاطرهی خاکستری نبود ترا

و ای کاش انعکاس نگاه ارغوانیت

 تا همیشه ...................

در شعرهایم بماند 

 



 


تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | 0:45 | نویسنده : سوزان |
در لوزی چشمانم

و پستوی این مثلث زرد 

نگاهی مربع گون 

متزلزل....

افسوس نیم خط ها ی دلم بسته اند

ویک بقچه تردید 

از دایره هالی پوشالی خون چشمانم

تو که.....مساحت نگاهم را به صلیب کشیدی

دیگر چه می خواهی ؟

و من مانده ام و این تقدیر نامرد!!!!!!!!!!

 



تاريخ : جمعه نهم خرداد 1393 | 12:55 | نویسنده : سوزان |
/////////.....................////////////////////غزل مجنون صحرا.......با تبریک عید مبعث به شیفته گان حضرتش و به امید شفاعتش

باز امشب غرق در آهنگ دلها می شوم ..

....با می مهر محمد من فریبا می شوم

باز امشب خلسه ام شیدای احمد می شود

.......خاک پایش در دل تنهای شب ها می شوم

باز امشب گوشه ی چشمی نما ای مهربان.

...گر برانی قوی سر گردان دریا می شوم

این دل بی همنشین از مهر تو جا مانده است.

....بنگر از عشق رخت مجنون صحرا می شوم 

یا محمد سر دهم از کوی و برزن در حرا.

......مملو از عشقت ببین جانا سراپا می شوم 

خواندی از لوح وجودت یا محمد بی کتاب..

...معجزت شق القمر حیران کسری می شوم

ای حریفان دل پیاده در ره دریا شده است.

.....باز امشب من غلام درگه شا می شوم

در نگاه بی قرار دختران داغدار .

......چشمه ای سوزان زخیل آب اشک ها می شوم

یا محمد در دلم سودای مهرت بر فروز...

....در براق طبع جان لیله الاسرا می شوم

من که از آواز چنگ و نای و بربط خسته ام..

..مرغ مستم در رکابش چون نکیسا می شوم

چشم من گرید زسوز ناله های کوثرت.

.دست به دامانت در آن محشر کبری می شوم

یا محمد من دلم را آشنایت کرده ام..

....تا قیامت من گدای آل طاها می شوم

....من که سوزان و غمینم از زمان بی وفا

.....عید مبعث همره شادی زهرا می شوم.......(...م.سوزان)..



تاريخ : سه شنبه ششم خرداد 1393 | 0:40 | نویسنده : سوزان |
یک عمر دوخت به تن 

وصله ی ناجورش را.....آسمانش تردید 

و بغضی که ...شب و روز می بارید

یک من زخمی!

و یک تو.......نشسته در تردید

ما چه معنی دارد؟

وقتی من .....هرگز تو...... نمی شوم 

بیهوده است ....تو .....او.... یا..... ما 

زخمی اند.......

تمام ضمیرها؟؟!!

 



تاريخ : جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 | 10:32 | نویسنده : سوزان |
دیروز کسی از من پرسید که ساعت چند است 

ومن گفتم دو.......

آه چه بی اختيار افتادم به یاد تو.......

یاد تو و درس شیرین نگاهت 

شیمی ....ریاضی

زیست ...زبان

یاد تو و ادبیات و بینش و قرآن

ورزش و فیزیک و شب های سخت امتحان

و من چقدر دلم می خواست 

که زمان ایست کند و 

تمام نمره های بد مرا بیست کند

ای هر چه در تو هست خوبست

من چه زود فراموش می شوم 

و تو....

چه سخت از یادم می روی 

در تمام فکر و ذهن و خاطر و باوری 

از اولین درس که گفتی...بابا آب داد

تاکنون ترا به یاد دارم

تو هرگز از یادم نمی روی 

چون سارا سبد دارد هنوز مانده است 

بیهوده نیست 

دلم درس نگاهت را خوب خوانده ست 

ای بازترین پنجره ی رو به....خدا

آموزگارم...

هنوز ترا به یاد دارم 



تاريخ : پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 | 22:38 | نویسنده : سوزان |
با  تبرِک روز معلم به تمامی معلمان عزیز و معلم دوران تحصیلم ....استاد...گرانقدر پرویز بنفشی 

که کلاس های درسش طنین دلنواز شعر بود و مهربانی

رایحه ی عشق خدا بوی توست ................باد صبا هاتف گیسوی توست

سرو خجل گشته زبالای تو ...............بلبل خوش بانگ سخن گوی توست

چشم تو آیینه ی فردای ماست...................دیده ی دل بیدل  دلجوی توست

همچو گل لاله بخندی به باغ ...............گردش پروانه ی دل سوی توست 

نازتر از حسن تو چشمی ندید................مهر و صفا در گرو خوی توست

راهبر و مرشد شهر دلی .......................دیده ی چوگانی ما گوی توست

ای سخنت پاک تر از آب چشم.............مشک ختن پیچش هر موی توست 

ای دل بی تاب برایش بگو.................مدح کن آری که پری روی توست 

سبزتر از برگ گلی ای ادیب................علم و ادب در خم ابروی توست

ازتو  خجل مفتعلن فاعلن...................وزن زبان بسته ی جادوی توست 

سروده شده سال 73...دوران دانشجویی .......................................




تاريخ : دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 | 0:9 | نویسنده : سوزان |
سلام با تبریک روز زن -و مقام والای مادر................

مادر شدن مرحله ی کمال زن است و من

به خودم می بالم که یک زنم......ویک مادر

برای مادرم که دست روزگار نابه هنگام  پرپرش کرد......روحش شاد و یادش گرامی 

دلم مادر برایت سخت سوزان

وجودم در قفایت سخت سوزان

غم بی مادری را با که گویم

زدرد بی نهایت سخت سوزان

بسان بلبل باغ خزان بود

منم دور از صدایت سخت سوزان

نمی گنجد دمی در باورمن

که دورم از هوایت سخت سوزان

کجا شد نم نم باران عشقت

چو گشتم بی نوایت سخت سوزان

زیادم بردی و پرواز کردی

دلم شد در قفایت سخت سوزان

دلم می گرید از هر گل که بینم

به یاد خنده هایت سخت سوزان..............(.م.سوزان)



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 23:26 | نویسنده : سوزان |
با  تسلیت ایام شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه و به

امید شفاعتش...........


فاطمه نور است و کوثر نام او

عاشقان مست از شراب جام او

فاطمه محبوب حق از پاکی است

خشم حق می بارد از آلام او

....................


...

فاطمه شافع روز محشر است

فاطمه نور و یقین و کوثر است

فاطمه مام تمام کائنات

فاطمه مهتاب چاه حیدر است...................


 سبز تر از بهار بودم

اما..............در پاییز تردیدها 

سرخ شدم....و زرد

و اینک پاسبان های این شهر

شماره می کنند

نام های زوج یا فرد 

من هرگز به مقصد نمی رسم

وقتی که تو سراسر تردیدی ........




تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 10:1 | نویسنده : سوزان |
پروردگارا.......

 در روزهای پایانى سال به خواب دوستانم ، آرامش...

به بیداریشان، آسایش.....

/ به زندگیشان، عافیت ......

/ به عشقشان، ثبات....

/ به مهرشان، وفا....

 / به عمرشان، عزت.....

 / به رزقشان، برکت.....

 / و به وجودشان، صحت عطا بفرما...

آمین یا رب العالمين ............




تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 20:31 | نویسنده : سوزان |
هوای چشم های من 

پر از ابر است و بارانی 

بهشت  آرزوهایم نگاهم را نمی خوانی؟

مگر!! نامهربان گشتم .......که با دنیایی از خوبی 

مرا از پیش چشمانت 

گریزان کرده .....

می رانی .....

تمام خاطرات من

فدای چشم های تو که در 

شهر خیالاتم همیشه ناب می مانی.......

نفس های غمینم را به گوش باد می گفتم 

 به بوی آن که سوی دوست 

پیامم را برسانی ......

چرا امشب نمی بارد زلال چشم گریانم ؟؟

که این ظلمت سرای ......دل 

پر از خاک است و ویرانی 

بهشت آرزو هایم نگاهم را نمی خوانی؟؟؟






تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 8:34 | نویسنده : سوزان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.